بخند و بگذر

دوستای گلم سلام

کوتاه مختصر مفید میگم آپ این دفعه مو : 


نگران اونچه که دیگران پشت سرتون می گن نباشید 

اونا همون کسایی هستن که بجای یافتن

کاستی های زندگی خودشون

مشغول یافتن کاستی های زندگی شما هستن 



همبازی باشین نه اسباب بازی

ساعت یک و سی دقیقه بامداده . خواب به چشای بی رمقم نمیاد . خیلی وقته اینجوری شدم. ساعتها زل میزنم بی هدف به یه نقطه و فکر می کنم . فکر و فکر و فکر فکر اما هیچی نمی شه .

امشب بارون قشنگی بارید . دل آسمونم مثل دل من گرفته بود . خوش بحالش که تونست خودشو خالی کنه و بغضشو ترکوند.

همیشه به خودم می گم همه چی درست میشه همه چی . کاش خدا چندسال برمی گردوند عقب. خیلی به این عقب برگشتن احتیاج دارم . کاش می شد برگردم به گذشته کاش می شد .

اما می دونم با ای کاش ها هیچی درست نمیشه .باید آینده رو بسازم و هیچ کسی جز خودم نمی تونه کمکم کنه اما روحم خسته س کاش می تونستم

یه چیزی رو تو این مدت خوب یاد گرفتم و سعی کردم آویزه گوشم کنم امیدوارم این حرفم به درد شماهام بخوره و همیشه تو زندگی روزمره تون بهش توجه کنید



انسانها بازی کردن رو دوست دارند


شما سعی کنید هم بازیشون باشید ، نه اسباب بازیشون


تولد یکی ... خودم

سلام دوستای گلم

بعد از مدتها اومدم که این وب خاک خورده رو آپ کنم 

امروز روز تولدمه دلم خیلی گرفته . پارسال همین موقع ، خیلی شاد بودم و خیلی آرزوها تو سرم بود اما امسال...

از همتون ممنونم که تو این مدت تنهام نگذاشتین و با نظراتتون همراهیم کردین . از اونایی هم که نگران حالم بودنو با نظراتشون چه خصوصی چه عمومی جویای حالم شدن سپاس

این مدت مسافرت بودم. تو این مدت برنامه های شاد و غمگین زیادی  واسم پیش اومد که تک تک شون واسم یه تلنگره چه برای بودن چه برای نبودن . خیلی درسها گرفتم تو این مدت . با خیلی آدما برخورد داشتم که اگه بخوام از خوبیاشون بگم توصیفشون اینجا نمی گنجه اگه بخوام از بدی بقیه شون بگم بازم وقتم کفاف نمیده پس همینقدر بهتون می گم تو این دوره زمونه اول خدا بازم خدا بازم خدا و بعد مادر 

همیشه مغرور بودمو و یکه تاز دوست داشتم کارامو خودم پیش ببرم . حرف دیگران برام کشک بود اما درسایی که تو این مدت گرفتم رو هرگز فراموش نمی کنم برا شمام می گم که از تجربیاتم استفاده کنید و بی گدار به آب نزنید :

اول از همه صبوری :  آخ آخ که چقد باهاش بیگانه بودم . اما فهمیدم آنچه ویرانمان میکند ، روزگار نیست بلکه : حوصله های کوچک و آرزوهای بزرگ است

بعدش تحمل کردن دردای پیش اومده . به انفجار نرسون خودتو من که خودم آخرش به این رسیدم:

اگه درد داری تحمل کن روی هم که تلنبار شد دیگه نمی فهمی کدوم درد از کجاست خودش کم کم بی حس می شه . دیدم که میگماااااااا باور کنید

سوم: خوبی کردن : سعی کنید خوبی های آدما رو فراموش نکنید در عوض بدیهاشونو دفن کنید درسته بعضی از آدما (خوب نمی بینن) و بدتر ازون بعضی ها هم (خوبیها رو نمی بینن ) اما توووووو چی ؟ ببین و بگذر چرا که عقیده خودم اینه انسان اگه فقیر و گرسنه باشه بهتر ازینه که پست و بی عاطفه باشه .

چهارم : خوب گوش کردن رو یاد بگیرید . چیزی که من باهاش بیگانه بودم. فرصت ها میان و یواشکی در می زنن باید گوشات انقد قوی باشه که صداشو بشنوی (تصمیمات سریع و به موقع مرز بین پیروزی و شکست آدماست)

پنجم : آخ آخ هیچ وقت عاشق صورت و زیبایی کسی نشید چون مجبورید یه عمر با سیرتش زندگی کنید . اینو یه جا دیگه دیدم گه گفتمااااا

اینا همه درسایی بود که من تو این مدت گرفتم و خدا رو شاکرم که بیدار شدم

از امروز که روز تولدمه سعی می کنم یه آدم دیگه بشم یه آدمی که افکار قبلیمو باید تغییر بدم ازین به بعد باید با دید بازتری به آدما و افکارشون نگاه کنم . از امروز باید به خودم این نهیبو بزنم که من یه ترنم دیگم یه آدم دیگه با یه احساس و آرزوهای دیگه . پس شمام واسم دعا کنید که بتونم موفق بشم .


حالا بفرمایید کیک تولد : البته بعده افطار بخورین هااا


خوشبختی یعنی قلب پدر

موضوع انشاء : خوشبختی 

به نام خدا

خوشبختی یعنی : قلب پدرت بتپد

پایان

شما رو نمی دونم اما من خودم وقتی یه جمله رو ببینم که به دل بشینه ساعتها بهش خیره می شم و روش فکر می کنم همین جمله بالا  شاید به چشم یه جمله ساده بیاد اما خوب که بهش فکر کنی و بری تو بحرش می فهمی که یه دنیا حرفه !

زیاد به پدرم وابسته نبودم تا حالا . دلیلشم شاید بخاطر این بوده که بابام مسافرت زیاد میره بخاطر شغلش . از 12 ماه سال شاید8 / 9 ماهشو بیرون از خونه باشه . اما همون مقدار کمی هم که هست با خودش کوله باری از مهر و وفا رو میاره .

یادمه باهاش که قهر می کردم تو دوران دبیرستان واسم پفک و چیپس می خرید و می آورد خونه . غرور مردونه ش اجازه نمیداد بهم مستقیم بده . می اومد یه گوشه می نشست می گفت هرکی پفک دوست داره باید منو بوس کنه . منم انقد مغرور انگار نه انگار که منظورش منم بلند می شدم کتابامو جمع می کردم می رفتم یه اتاق دیگه . الان که فکر می کنم می گم عجب دختر بدو خودخواهی بودم البته الانم هستمااااااا. اما نسبت به گذشته که فکر می کنم پشیمونم با خودم فکر می کنم من که بابا دارم پس چرا قدرشو نمی دونم هاااااااااا ؟ به خودم هی نهیب می زنم و این جمله رو تو ذهنم مرور می کنم :

یادمون باشه بعضی هامون شانس گفتن کلماتی رو داریم که برخی دیگر حسرتش رو

کلماتی مثل : بابا ، مامان ، پدربزرگ

چه خوبه همه مون هر روز این تلنگرو به خودمون بزنیم و به این جمله یه ذره فکر کنیم و فرصت باهم بودن رو قدر بدونیم . افسون ساز نباشیم از دست ای کاشها کاری برنمی آید 

 

راستی یه نکته رو هم تجربه کردم رو بهتون می گم شاید به دردتون بخوره :

آدما وقتی پا رو سن می گذارن خیلی دل نازک می شن خیلی . یادمه بابام یه بار رفت سفر بهش اس ام اس ندادم یه بار دیگه هم اعتکاف بودم و گوشی ها رو می گرفتن و نتونستم اس بدم دلش شکسته بود و به مامانم گفته بود  . اون موقع بود فهمیدم همین اس ام اس که من فکر می کردم واسه بابام اهمیت نداره و الکی واسه اینو و اون می فرستادمش می تونست دل بابای مهربونمو غزق شادی کنه اما ازش دریغ می کردم . اگه نمی خوای مث من پشیمون بشی همین الان گوشیتو بردار و یه اس به بابات بزن . مهم نیست که مناسبت داشته باشه فقط یه جمله تا بفهمه بیادشی . باور کن تأثیر داره دیدم که می گمااااااااااااااا

مثل عاشقی های مادرم...


پدرم می گفت :


پدربزرگت، دوستت دارم را، یک بار هم به زبان نیاورد...


مادر بزرگت امّا، یک قرن با او عاشقی کرد ...!


بله می دانم...

مثل عاشقی های مادرم ...


تا اطلاع ثانوی هر روز روز مادره

دوستای گلم سلام

این دومین آپم درین وبلاگ ازنوساخته شدم هست . خوشحالم که دومین مطلبم برای مادرمه . مادری که از جان بیشتر دارمش دوست .

گاهی اوقات خیلی دلم به حال مامانم می سوزه ، واسه اون زمانی که میام می شینم پای سیستم و غرق این دنیای مجازی لعنتی می شم و اون تنها تو اون یکی اتاق نشسته و داره تلویزیون نگاه می کنه . هی به خودم می گم الان میرم پیشش الان میرم . اما همین الان الان گفتنا می شه چند ساعت می ری می بینی خوابش برده . 

چند سال پیش مامانم رفته بود مکه . خیلی دلم براش تنگ شده بود خیلی خیلی . همش با خودم می گفتم اگه مامانم ازین سفر دیگه برنگرده اگه نیاد چی ؟ خدا رو قسم میدادم به بزرگیش که مامانمو سالم بهم برسون . با خودم هی عهد می کردم اگه بیاد اینکارو می کنم براش اونکارو می کنم . اما وقتی اومد .... هفته اول فقط پایبند حرفام بودم بازم شدم همون دختر فراموشکار همیشگی .

دست ما آدما نیست . همه ما آدما همینجوری هستیم چیزایی رو که داریم قدرشو نمی دونیم باور نداری یه سر بچرخون می فهمی چی می گم .

خیلی دلم واسه بچهگیهام تنگ شده . مامانم می گفت وقتی رفته بوده بیمارستان تا آبجیم به دنیا بیاد منو داداشم خیلی بی قراری می کردیم مامان بزرگمون روسری مامانمو شبا میداده تا ما بزاریم زیر سرمون تا بوی مادرمون رو حس کنیم و خوابمون ببره . یه همچین بچه هایی بودیم ما . اما الان چی ؟؟ کجاست اون بیتابی بچگی ؟؟ دلم می خواد یکی بیاد بزنه پس کلم تا انقد مامانمو تنها نزارم و بشم همون بچه کوچولوی سابق براش.

گاهی وقتا که دعوام می کنه خیلی ازش دلخور می شم شاید ساعتها باهاش حرف نزنم اما بازم میاد و باهام حرف می زنه و بغلم می کنه . اول وشگونم می گیره بعد بوسم می کنه . این کار مامانم همیشه منو یاد یه جمله از زنده یاد پناهی میندازه دقیق یادم نیست متنشو اما در همین حد یادمه که می گفت : مادری رو دیدم که به فرزند خود سیلی زد و فرزند گریه گرد اما باز خود را به دامان مادر انداخت . من در عجم این  عمل فرزند از محبت اوست یا از مهر مادری کاش منم یه ذره مث اون می تونستم غرورمو زیر پا بزارم و پیشقدم بشم . همیشه به خودم می گما اما این منه لعنتی نمیزاره می دونم کارم اشتباه و یه روزی می فهمم که دیره . امیدورام این حس نصیب هیچ کدوم از شماها نشه . 

این جمله رو اول به خودم می گم و آویزه گوشم می کنم بعدم به شما دوستای گلم :

برای ابراز عشق و علاقه به مادرتون منتظر یک روز خاص نباشید

تا اطلاع ثانوی هر روز روز مادره



آشتی با خودم

سلام دوستای گلم .

من اومدم . همون ترنم سابق که یه زمونی شیطنت و شادی از سر روش می بارید . اما روزگار باهاش بدتا کرد . ناشکر نیستم . راضی ام به رضاش . مهم اینه که ازین پس خودم باشم . تو این مدت خیلی درسها گرفتم خیلی . که اگه بخوام هر یه دونه شو باز کنم واستون می شه یه کتاب . فقط خلاصه بهتون بگم تو زندگی تون هیچ وقت به کسی اعتماد نکنید هیچ کس.  نه اینکه اعتماد نکنید نه . فقط به طور کامل اعتماد نکنید چون :وقتی به طور کامل و بدون هیچ شک و تردیدی اعتماد می کنید در نهایت دو تا نتیجه کلی دارید :

شخصی برای زندگی یا درسی برای زندگی . که واسه ما نتیجه ش درسهای فراوون بود که همش نشستیم غلط املایی هامون رو با پاک کن پاک کردیم :( 

واسم دعا کنید که روحیه قبلی مو بدست بیارم و بشم همون ترنم سابق همیشگی . مدتها بود با نت و همه چی قهر کرده بودم . دور خودم یه پیله کشیده بودم . خیلی از دوستامو تو این وادی از دست دادم . روزی به خودم اومدم دیدم هیچ کسی دور و برم نیست . بخاطر چی ؟ هیچی . فقط فهمیدم که هیچ وقت نباید بخاطر هیچ کس دست از ارزشها کشید چون زمانی که اون فرد دست از تو بکشه ، تو می مانی و یک (من ) بی ارزش ! 

روزهای خوب تنهاییمو مدیون دوست خوبمم که همیشه تو همه مراحل کنارم بود . اسمی ازش نمیارم . اما همیشه واسش دعای خیر می کنم که واقعا با حرفاش منو برگردوند به دنیای امروز . بعدش مدیون دعاهای مادرمم خیلی دوسش دارم . خدا رو شکر می کنم که کنارشم و یه لحظه دیدن نگاه مادرم و بوییدن عطر تنشو با دنیا دیگه عوض نمی کنم . از خدا می خوام کمکم کنه و عمری باعزت بهم بده که بتونم خدمتگذارش باشم . از شمام می خوام خیلی دعام کنید . دوستووووووووووووون دارم .

-----

در آخر جا داره از آقای کاظمی تشکر ویژه ای بکنم ایشون وقتی من وبمو پاک کرده بودم تیدتید جدیدی ساخته بودن اما وقتی فهمیدن تیدتید مال من بوده لطف کردن و واگذارش کردن دوباره به خودم . :)